X
تبلیغات
پیکوفایل

خواندنی ها

این وبلاگ از این تاریخ به بعد تغییر کاربری می دهد.


تاریخ ارسال: جمعه 4 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:38 ب.ظ | نویسنده: احسان | چاپ مطلب 0 نظر

درخواست برای نخریدن آجیل عید سلام هموطن؛مطالعه این متن، وقت زیادی از شما نمی گیرد. لطفا تا انتها بخوانید: همه ماها خوب میدونیم که اصلاً اوضاع خوبی توی کشور جریان نداره . قصد نداریم کسی رو متهم کنم. قصد شعار دادن نداریم. مشکل از این حرفا رد شده. این نوشته نه سیاسیه و نه قصد تحلیل اوضاع داره و نه دنبال متهم میگرده. این نوشته عین یه درده که این روزا داره یواش یواش عین خوره همه چیزو میخوره و جلو میره. به گزارش تعامل، متاسفانه یک مشت دلال مثل زالو و کفتار به جون مردم افتادن و هر روز یک چیزی بهونه میکنن تا خون بیشتری از بدن بی رمق مردم بکشن . از ارز و طلا و ماشین و مسکن گرفته تا ارزاق عمومی و ... حالا چشممون به جمال آجیل هم روشن شد!!! من واقعاً نمیفهمم چه اتفاقی افتاده که آجیل توی یک هفته باید 2-3 برابر بشه!!! اگه تولید کننده سودی میبرد آدم برای خودش توجیه میکرد که لااقل آدمای زحمت کش سود بردند ولی متاسفانه زالوها و کفتارها به صف شدن تا شیره جون کشاورزو با مزه خون مردم یکجا بالا بکشن. الان خیلی از هم وطنامون حتی دیگه توان سیر کردن شکم خودشون و خانواده شونو ندارن. توان خرید یه دست لباس رو ندارن. توان تامین هزینه تحصیل بچه اشونو ندارن ... حالا چرا بحث آجیلو وسط کشیدم، شاید هنوز برای خیلی از ماها 300-400 تومن هزینه آجیل عید اونقدر نباشه که توان مالیمونو تحت فشار بزاره اما این پول میتونه شب عید یه خانواده رو برقرار کنه. میتونه هزینه خوراک 1 ماه یک خانواده رو تامین کنه. قصدم این نیست که بگم بیاییم پول آجیلو به اونایی که نیازمندن و آبرودار کمک کنیم. قصدم اینه که بگم بیاییم" با هم و برای هم بودنو" تمرین کنیم. نخریدن و نخوردن آجیل کسی رو نمیکشه . اما خریدنش یک مشت مفت خور دلالو ( صنف و بازار به دل نگیرن منظورم دلالهاست ) خرکیف میکنه و صد البته جری تر که دفعه بعد یک چیز دیگه و یک شکل دیگه براشون عامل مکیدن خون مردم بشه. قصدم اینه که بیاییم به جای شعار دادن و عمل نکردن ، اینبار بدون شعار عمل کنیم. بیاییم پوزه دلال جماعتو بمالیم زمین تا حواسش جمع بشه که نه بابا، دیگه از اون خبرا نیست. اگر 15 میلیون خانواده بطور متوسط 100 هزار تومن توی جیب دلالای آجیل بکنن، همین یک قلم میشه 1500 میلیارد تومن!!! پولی که بلافاصله میره توی یک مسیر دیگه و هر بار فربه تر و فربه تر میشه و دمار مردمو درمیاره . حرف ساده است. بیاییم امسال آجیل نخریم و یک نوشته قشنگ روی سفره هفت سینمون، میزمون بزاریم که برای چی اینکارو کردیم. اگر کسی دوست داشت (دوست داشت بدون هیچ اجباری) میتونه معادلشو به افراد نیازمند اطرافش یا مثلاً به زلزله زده هایی که یک زمستون وحشتناکو گذروندن کمک کنه تا اونها هم یه کمی عید داشته باشن یه کمی مرهم آلامشون باشیم یه کمی "بگیم" هموطن ما کنارت هستیم. نه اینکه با یه نوشته توی فیس بوک ... با گفتن 4 تا جمله توی جمع ابراز هم دردی بکنیم . میتونیم با پولش مواد خوراکی، لباس، یا هر چیز ضروری دیگه تهیه کنیم و ببریم دم خونه یه آدم زحمتکش که روزگار نامرد دستشو خالی کرده، زنگو بزنیم و بزاریم پشت در و بریم. اگر هم دوست نداشتیم پولشو بزاریم جیب خودمون. حداقل نزاشتیم یه مشت مفت خور بخورن و ببرن و به ریشمون بخندن. بعضی ها فکر میکنن: مگه میشه! عیده! آبرومون...! ... ما که فکر میکنم میشه و قشنگتر هم هست. آبروی آدم به اینه که انسان باشه. آبرویی که بند 4 تا تخمه و آجیل باشه همون بره بهتره. ما (یه تعدادی از دوستان) تصمیم گرفتیم که نه خودمون آجیل میخریم و نه جایی میخوریم. هر جا هم که بریم برای دید و بازدید یه کارت به سینه‌مون میزنیم و روش مینویسیم چرا اینکارو کردیم. سر سفره هفت سینمون هم یک نوشته خواهیم گداشت و موقع پذیرایی مهمون روی میز میزاریم که هزینه آجیل امسالو به نیازمندان دادیم. تا این مسئله جا بیفته توی این روزای بی کسی، یه کمی کس و کار هم دیگه باشیم. امیدوارم با انتشار این موضوع و عمل به اون - نخریدن آجیل - نخوردن آجیل - اگر دوست داشتید هزینه کردن پولش برای افراد نیازمند دور وبر خودتون هر کدوم سهم خودمونو ادا کنیم. از آجیل شروع کنیم، اگر خوب بود سراغ چیزای دیگه هم میریم لطفا نگیم "مردم" وقتی می فهمن یه چیزی می خواد کمیاب بشه میرن بیشتر می خرن... ما خودمون "مردم" رو تشکیل می دیم. ما حاضر نیستیم خودمون سختی بکشیم چون فکر می کنیم بعضی ها می رن می خرن و می گیم چه فایده پس این ها بی نتیجست.. مشکل اینجاست که زمانی که وجدانمون بهمون می گه ما باید از یه جا شروع کنیم، با این تفکرات سر وجدانمونو کلاه می ذاریم.. پس همین مردم خود ما هستیم. از خودمون شروع کنیم. توی این جمعیت اگه خود ما ، کسایی که این متنو می خونن یه عدشونم این کارو انجام بدن دفه ی بعدی چند نفر دیگه باهامون هم راه می شن. اول هر کاری سخته اما زمانی که وحدت رو یاد بگیریم همه چیز درست می شه. این چرخه معیوب رو خودمون درستش کنیم. این یک کار که ازمون بر میاد.
تاریخ ارسال: شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:17 ب.ظ | نویسنده: احسان | چاپ مطلب 0 نظر

به شیوه خود زندگی کن


شجاعت آن نیست که از آدمهای شجاع تقلید کنی،

بلکه آن است که به شیوۀ خود زندگی کنی

و بهای آن را نیز بپردازی.

حتی اگر بهای به شیوۀ خود زیستن،

خود زندگی باشد،باز ارزش آن را دارد.

زیرا در چنین شیوِۀ زیستن است که روح به دنیا می آید.

هنگامی که کسی آماده است تا برای چیزی بمیرد،

همین آمادگی و شور اوست که او را دوباره متولد میکند.

اگر در این آمادگی رنجی نهفته است،رنج زایمان است.

به شیوۀ خویش زیستن،شجاعت میخواهد،دل و جرأت میخواهد.

به شیوۀ خود زندگی کن؛شبیهِ خودت باش و بس.

نگران عوام نصیحت گو مباش.

زندگی خود را ترسیم کن.

از روی نقش کهنۀ دیگران نقاشی نکن. خلاق باش.

اگر هم در شیوۀ خود بر خطا باشی،

بهتر از آن است که دیگران به جای تو زندگی کنند

و تو بر صواب باشی.

زیرا کسی که به شیوۀ دیگران زندگی میکند

و بر صواب است

زندگی را به بطالت میگذارند.

کسی که به شیوۀ خود زندگی میکند،و بر خطاست،

بلاخره دیر یا زود از خطای خویش درس خواهد گرفت.

او خطای خویش را دستمایۀ تجربه ای تازه خواهد کرد

و با تجربه های خویشتن،خواهد بالید.

مسیحا برزگر

تاریخ ارسال: چهارشنبه 19 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:05 ق.ظ | نویسنده: احسان | چاپ مطلب 1 نظر

هلو

بعد از افطاری ،همین یکشنبه شب

رفته بودم منزل مشتی رجب

در حدود هشت یا نه هفته بود

همسرش از دار دنیا رفته بود

تسلیت گفتم که غمخواری کنم

این مصیبت دیده را یاری کنم

رفت و ظرفی میوه آورد آن عزیز

با ادب بگذاشت آن را روی میز

در همین هنگام آمد خا له اش

خاله ی هشتاد یا صد ساله اش

او زبان بر حرف و بر صحبت گشود

من حواسم پیش ظرف میوه بود

در میان حرف او گفتم چنین

آفرین ، به به ،هلو یعنی همین

ناگهان آن پیرزن از جا پرید

از ته دل جیغ ناجوری کشید

داد زد الاف بودن تا به کی

هی به فکر داف بودن تا به کی

یک کم آدم باش این هیزی بس است

داستان گربه و دیزی بس است

مردکِ کم جنبه ی بی چشم و رو

تو غلط کردی به من گفتی هلو



الهه همدانی زاده

تاریخ ارسال: یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 01:10 ق.ظ | نویسنده: احسان | چاپ مطلب 0 نظر

با توام ای جوان دختر باز پسر صادق سماور ساز

 

گلنار



حاج قربان علی سلام علیک


پسر جان علی سلام علیک





نام بنده غلام می باشد


خدمتم هم تمام می باشد




رشته ام هست کارگردانی


ولی از منظر مسلمانی




چند سالی است در بلاد فرنگ


طی یک ارتباط تنگاتنگ




با اجانب شبانه محشورم


چه کنم از بلاد خود دورم




دشمنم با سکانس های لجن


مرگ بر سینمای مستهجن




راستی از دهاتمان چه خبر


از رفیقان لاتمان چه خبر




گاوها و خرانتان خوبند؟


همسر و دخترانتان خوبند




چه خبر از نگار من گلنار


لعبتی زیر چادر گلدار




یاد آن چشم های نیلی او


طعم لب های زنجفیلی او�.




اخوی ها چطور می باشند


باز هم تخم کینه می پاشند؟




عمه ها خاله ها همه خوبند


گاو و گوساله ها همه خوبند




راستی حال درد سر دارید


از سیاست شما خبر دارید ؟




از شب و شعر و شاعری چه خبر؟


راستی از جزایری چه خبر؟




نان سر سفره ها فرستادند


راستی پول نفت را دادند؟




کسی آنجا نیوز می خواند


افتخاری هنوز می خواند ؟




خادم این بار کشتی اش رابرد


حسنی کوله پشتی اش را برد ؟




رفته آیا به سمت بهبودی


حرکات سهیل محمودی !




*




درج این نکته هست قابل ذکر


نیستم بنده هیچ روشنفکر




گرچه من چارقل نمی خوانم


شاملو هم به کل نمی خوانم




شعراهل قبور هم ایضا


بوف بینا و کور هم ایضا




من مجلات زرد می خوانم


من سگ ول نگرد می خوانم




کار کی با براهنی داریم


ما که نسرین ثا منی داریم




خاتمی ماتمی مرا سننه


یا کیارستمی مرا سننه




گاه و بیگاه سینما بد نیست


اندکی حاتمی کیا بد نیست




سینمای یه قل دو قل خوب است


ایرج قادری به کل خوب است




رشته ی من زبیخ و بن الکی است


عشق من سینمای ده نمکی است




جان من حرف مفت را ول کن


فکرما باش و فکراین دل کن




چه قدر صاف و ساده اید هنوز


شوهرش که نداده اید هنوز




پس پریشب باهاش چت کردم


جان قربان علی غلط کردم




به خدا وب نداشتیم اصلا


عربی می نگاشتیم اصلا




انت فی قلبی ایها الگلنار


فقنا ربنا عذاب النار




حبک فی عروق در جریان


همه حتی الورید و الشریان




انت فی چادری شبیه هلن


فتشابه به صوفیای لورن




عشق ما هست سمعی و بصری


به خدا عین حوزه ی هنری




من هم اینجا به کار مشغولم


در پی جمع کردن پولم




رانت خواری نمی کنم اصلا


خرده کاری نمی کنم اصلا




گرچه این سرزمین پراز کفر است


به خدا آک مانده ام در بست




یادتان هست در شلوغی ها


با زنان دست داد آن آقا ؟




همه جا داشت بل بشو می شد


مملکت داشت زیر و رو می شد




گرچه این زن عزیز شد دستش


ولی آن مرد جیز شد دستش




نامه اینجا به بعد شطرنجی است


به گمانم که قا فیه گنجی است
�!



*




بگذریم از دهات می گفتیم


از خر مش برات می گفتیم




راستی جان علی خرش زایید


کل حسن زن برادرش زایید؟




چه خبر از صفای گندمزار


نه ولش کن دوباره از گلنار




بنویسیم و حال و حول کنیم


وقت آن است ما قبول کنیم




مملکت زوج خوب می خواهد


زن و مردی بکوب می خواهد




دست در دست هم نهند زیاد


میهن خویش را کنند آباد




هی به همدیگر اعتماد کنند


جمعیت را فقط زیاد کنند




بعد هم با جناب عزراییل


بشتابند سوی اسراییل




همه در دست شاخ افریقا


یورش آرند سمت امریکا




هرکجا که صلاح می دانند


میخ اسلام را بکوبانند




غرض از این بیاض طولانی


دو کلام است و نیک می دانی




مادرم می رسد به خدمتتان


هم سلامی و هم زیارتتان




گفته ام حلقه ای بیارد او


سنگ بر بافه ای گذارد او




تا غلام از فرنگ برگردد


مهر گلنار بیشتر گردد




چند خطی برای من کافی است


حاج قربان زیاده عرضی نیست
�.

...........



==================================================


( پاسخ حاج قربانعلی - پدر دختر ...) :




اول نامه ام به نام خدا

هست قربان علی غلام خدا




جانم اینجا که نامش ایران است


کارگردان شدن که آسان است




ای جوان جعلق بیعار


رفته ای در دیار استکبار؟




با توام ای جوان دختر باز


پسر صادق سماور ساز




ازهمان ابتدا شناختمت


تو بگو از کجا شناختمت




نامه ات چون نداشت بسم الله


گفتم این هست کافری گمراه




تو اگر شاملو نمی خوانی


اسم اورا چطور می دانی




اسم اورا نبر که کافربود


تو گمان می کنی که شاعر بود




گرکه مهمان به خانه ارد او


دشنه در دیس می گذارد او




جان من میهمان حبیب خداست


تازه او اسم خانمش آیداست




توی ایران ادیب خیلی هست


مثلا مهدی سهیلی هست




آن همه شعرهای با مفهوم


نوربارد به قبر آن مرحوم




تو درآن سوی تنبلی کردی


انقلابات مخملی کردی




با توام ای جوان مسئله دار


دست از روستای ما بردار




درس پر زرق و برق می خوانی


رفته ای غرب و شرق می خوانی




تربیت رفته پاک از یادت


حاجی ام هست جد و ابادت




من همان مشتی ام و می باشم


من به زخمت نمک نمی پاشم




حیف گلنار من که با توی خر


بشود در فرنگ هم بستر




رفته ای توی " روم" نصف شبی


تازه بلغور می کنی عربی




من از این روستا اگر برهم


عربی هم به تو نشان بدهم




می فرستم تو را به رسم ادب


هدیه ی کوچکی مناسب شب




می گذارم به جعبه ای گلدار


چند صابون خوشگل گلنار




هیچ جایت نمی زند شوره


هست این هدیه چند منظوره




راستی دختر چو دسته گلم


تر گل و ورگل و تپل مپلم




فکر یک اب و نان بهتر کرد


رفت از این روستا و شوهر کرد !


...................... ( استاد سعید بیابانکی )


منبع

تاریخ ارسال: یکشنبه 16 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:58 ق.ظ | نویسنده: احسان | چاپ مطلب 0 نظر
( تعداد کل: 7 )
   1      2   >>
صفحات